فرزند ناخلف!!!
ا.بامداد از دست فرزندان خودش هم در امان نیست
فرزند ناخلف!!!
ا.بامداد از دست فرزندان خودش هم در امان نیست
درود بر دوستان عزیز ،با یاد این مطلب که این وبلاگ فقط برای انتشار اشعار و مقاله های مربوط به ا.بامداد است البته نه همه مقاله ها ،مقاله هایی که در سطح و اندازه های ا.بامداد باشند و البته من در آن سطح نیستم و به خودم جرات نمی دهم که شعر ها و همینطور گفته ها و زندگی بامداد را نقد کنم هر چند که نقد زندگی بامداد کاری بس بیهوده است ،برای اینکه زندگی هر شخص به خودش ربط پیدا میکند و چیزی که مهم است گفته ها اشعار و کتابهاییست که شاعران و فیلسوفان و نویسندگان و ...برای استفاده سایرین چاپ و منتشر میکنند ... و باز هم زندگی هر شخص به خودش مربوط است! اینکه ازدواج کرده یا نکرده؟ اینکه بچه دارد یا ندارد؟ چه چیزی برایش مهم بود ؟چه غذایی دوست داشت؟ چه موسیقی گوش میکرد ؟ و ... سوال های مسخره دیگری از این قبیل که البته کتابهای بسیاری که سرشار از جوابهای این سوالات درباره بزرگان و بخصوص احمد شاملو به چشم می خورد و متاسفانه این کتابها خیلی بیشتر از کتابهای خودشان طرفدار دارند و فروش بیشتر دارند .
شاملو خود همیشه میگفت : زندگی من شعر هایم هستند و شعر هایم خود اتو بیوگرافی از زندگی من اند.پس چه مهم است دانستن پاسخ های سوالات بالا؟نمونه های زیادی از اینجور کتابها درباره اشخاص زیادی هست از جمله کتاب "واپسین شطحیات" درباره زندگی فیلسوف آلمانی فردریش ویلیهلم نیتچه و ....
و زین پس زمان را مقدس تر از این بدانیم که بدانیم شاملو چند ازدواج داشته و چند پسر دارد و نظر پسرانش درباره او چیست و....
آهنگی با نام مرگ نازلی که یکی از اشعار شاملو است ،خوانده شده به خواننده گی "جهان" که میتوانید دانلود کنید
نازلی
بهارخنده زد و ارغوان شکفت
زیر پنجره گل داد یاس پیر
خاصه در بهار
نازلی سخن نگفت
یک دم درین ظلام بدرخشید و جست و رفت
نازلی سخن بگو نازلی سخن بگو
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
زمستان گذشت و رفت
تاخیر مرا در بروز کردن این وبلاگ ببخشید و قبول کنید که نوشتن در باب ا . بامداد کار بس دشواریست.
با مهر
حسین رنگچی
این شعر به تعبیر خیلی از دوستان شاملو و شاملو شناسان به وصیت نامه شاملو تشبیه شده و در آن خستگی بامداد محرض است که البته خستگی شیرینیست و از آن به فرصت کوتاه و یگانه ای که هیچ چیز کم نداشته اشاره میکند...که منظور ش زندگیست... و در خیلی از مصاحبه هایش زندگی را به عنوان فرصتی کوتاه که می آید و زود تمام می شود اشاره میکند .
و در پایان ((چنینن گفت بامداد خسته))

| در آســــــــــــتانه |
|
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
به درکوفتنات پاسخي نميآيد. کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.
تا آراستهگي را
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهم ِ توست نه انبوهي ِ
مهمانان،
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف
نه عفريتان ِ آتشينگاوسر به مشت نه شيطان ِ بُهتانخورده با کلاه بوقي منگولهدارش نه ملغمهی بيقانون ِ مطلقهای مُتنافي. ــ
موجوديت ِ محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مييابي و غيابات حضور ِ قاطع ِ اعجاز است. گذارت از آستانهی ناگزير فروچکيدن قطره قطرانيست در نامتناهي ظلمات:
درکار درکار درکار
ميبود!» ــ شايد اگرت توان ِ شنفتن بود پژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشانهای ِ بيخورشيدــ
درکار درکار درکار درکار...» اما داوری آن سوی در نشسته است، بيردای شوم ِ قاضيان. ذاتاش درايت و انصاف هياءتاش زمان. ــ و خاطرهات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد. □ بدرود! بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:) رقصان ميگذرم از آستانهی اجبار شادمانه و شاکر. از بيرون به درون آمدم:
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانهيي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
برکهيي، ــ
تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگينکمان ِ پروانه بنشينم غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم تا شريطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ خويش معنا دهم که کارستاني ازايندست
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود: توان ِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن توان ِ شنفتن توان ِ ديدن و گفتن توان ِ اندُهگين و شادمانشدن توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتني توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان. انسان دشواری وظيفه است. □ دستان ِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را. رخصت ِ زيستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
تنها
از رخنهی تنگچشمي حصار ِ شرارت ديديم و اکنون آنک دَر ِ کوتاه ِ بيکوبه در برابر و آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ دالان ِ تنگي را که درنوشتهام
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما يگانه بود و هيچ کم نداشت. به جان منت پذيرم و حق گزارم! (چنين گفت بامداد ِ خسته.) ۲۹ آبان ِ ۱۳۷۱ | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| همه |
||
| لرزش ِ دست و دلام |
||
| از آن بود | ||
| که عشق |
|
| پناهي گردد، |
| و خنکای مرهمي |
|
| بر شعلهی زخمي |
| غبار ِ تيرهی تسکيني |
|
| بر حضور ِ وَهن |
| و دنج ِ رهايي |
|
| بر گريز ِ حضور، |
| سياهي |
|
| بر آرامش ِ آبي |
| و سبزهی برگچه |
|
| بر ارغوان |
آلبوم " مدایح بی صله "
شعر و دکلمه " احمد شاملو "
باتشكر از :عاشقانه

| دلات را ميبويند |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
| آتش را |
||
| به سوختبار ِ سرود و شعر |
||
| فروزان ميدارند. | ||
| به انديشيدن خطر مکن. |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
| با کُنده و ساتوری خونآلود |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
| بر آتش ِ سوسن و ياس |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2007 © by A-SHAMLOU